رقــصِ مــه روی آیــنــه :: مقــدمــه

خب...نمیدونم باید راجبش چی بگم..
هیچ وقت به ادبیاتم اونقدر اعتماد نداشتم که خط داستانی توی ذهنمو به بهترین شکل توصیف کنه و اجازه بده خواننده حداقل از تصویر ذهنی و ماجرایی که خلق شده لذت ببره...
بعد از این پارت من تصمیمو میگیرم که با توجه به واکنش بقیه ادامه اش بدم یا همین یه دونه مقدمه رو حذف کنم..
به هر حال..این مقدمه شروع واقعی داستان نیست برای همین یه سری چیزا مثل احساس کاراکترا و توصیفات اضافه رو واردش نکردم و کلا از اسمش معلومه که حکم یه مقدمه برای شروع یه داستان رو داره
⭑ ⋆ ⭑ ⋆ ⭑ ⋆
نکته دوم که راجب این رمان هست اینه که من حدود ۱۳ شخصیت ساختم که از بینشون حداقل ۴ شخصیت به غیر از شخصیت اصلی "رقصِ مه روی آینه" داستان ها و ماجراهای جداگونه دارن
اگه رقصِ مه روی آینه خوب پیش بره و بتونم تمومش کنم احتمالا برم سراغ بقیه شخصیتا به عنوان فصلای بعدی این رمان که من اسم مجموعشو گذاشتم "ویستریا"
⭑ ⋆ ⭑ ⋆ ⭑ ⋆
خب..خلاصه داستان رقص مه روی آینه درباره دختریه که بعد از یه اتفاق ناگوار یه حقیقت نابخشودنی رو درباره خانواده اش کشف میکنه.
اون تصمیم میگیره قطعات مبهم خاطراتش رو همراه با شواهدی که به دست میاره کنار هم بچینه و پرده پشت حقیقت رو برداره.
طی این اتفاقات شخص مرموزی سعی میکنه جلوی شخصیت اصلی رو بگیره و ساکت نگهش داره.
⭑ ⋆ ⭑ ⋆ ⭑ ⋆
روزی روزگاری قبل از به دنیا اومدنش ، آن زن به عنوان زیباترین بازیگر کل کشور مورد تحسین و ستایش قرار می گرفت.
البته پیش از آنکه مردم ماهیت واقعیاش را پشت آن نقابِ جذاب بشناسند.
یک دستور از سوی «فوجیهارا گن» کافی بود تا تمامی حقایقِ ترسناکی که دربارهی همسرِ دوستداشتنیاش در میان مردم میپیچید، محو شوند و رسانهای جنجالبرانگیز دیگر، پردهای بر این ماجرا بکشد.
اما تنها کاری که در این فاجعه از دست گن برمیآمد، پنهان کردن آیری از دید عموم مردم بود. رسانهها یک ماه تمام، بیوقفه و با شدت زیاد دربارهی او صحبت میکردند و اینکه دولت چقدر ناتوان است و حاضر نیست چنین مجرمی را دستگیر کند؛ او را تنها به حبس خانگی محکوم کرده بودند.
«زن فریبکاری که دستانش به خون بیگناهان آغشته بود، تبرئه شد.»
هشت سال طول کشید تا آیری به این نتیجه برسد که فرزندی دارد و میتواند زمانش را با او پر کند.هشت سالی که یوریکو برای او مثل یک موجود ناشناخته و آزاردهنده ای بود که از بودنش نفرت داشت. آن زمان ، برای اولین بار، خواستهی خودخواهانهی آیری بر منطق سردش غلبه کرده بود ؛ تصمیم گرفت آن موجودِ نفرتانگیز را بشناسد.
آن روز یوریکو ، پس از مدتها، چهرهی بیروح مادرش را دید. آیری کنار پنجره، روبروی زنی ناشناس نشسته بود که بعدها خود را به عنوان معلم خصوصی پیانوی یوریکو معرفی کرد.در روزهایی که تمرین یا کلاسی نداشت، خبری از آیری نبود؛ اما هر بار که سراغ پیانو میرفت، پس از مدتی سایه اش ظاهر میشد. هرچند برای مدت طولانی آنجا نمیماند، اما همین برای یوریکو کافی بود. دو سال این روند ادامه یافت و در این مدت، هیچ گفتوگوی معمولیای میانشان جریانی نداشت . اما اینکه گاهی حرفهای کوتاهی مانند احوالپرسیهای سرد میانشان رد و بدل میشد، برای یوریکو کافی بود.
یک دلخوشی کوچک که آن صبحِ برزخی، پایانِ آن را رقم زد.
یوریکو جزئیاتِ آن لحظه را با تمام وجود به خاطر داشت.
عصری دلانگیز و معمولی بود که وارد اتاق شد و با جسد بیجان مادرش روبرو شد. حتی مرگ هم نمیتوانست از زیبایی ظاهریاش کم کند. پوستی رنگپریده که در نور نارنجی غروب روی چهرهی سردش نقش بسته بود، و چشمانی که به نقطهای نامعلوم خیره مانده بود، گویی از آخرین نفسی که جانش را ربود، هیچ ترسی نداشتند.
اگر دست آویزاناش را نمیدید...
اگر قطرههای خونی که فرشِ مخملی و سفید زیرِ پیانو را آلوده کرده بود را نمیدید...
باور نمیکرد که آن زن دیگر نفس نمیکشد.
آن روز یوریکو چه حسی داشت؟ وقتی شبها در اتاق تاریک آیری پرسه میزد، وقتی آن جعبهی موسیقی را همراه با دفترچهی قدیمی را دزدید ، چه فکری در سرش میچرخید؟
****