.Red dead Redemption Review#!!

درود بر اهل دلان گیم و انان که در دنیای گیم میخوان قدم بذارن. امروز قرار سری بزنیم به شاهکار قرن و RDR2 رو نقد بکنیم. البته اسمش رو که نقد نمیشه گذاشت. تمامی نظرات خودم رو راجب این اثر هنری بیان میکنم.
دیگه هر کسی تا الان بنده رو شناخته متوجه ابسسد بودن من با رد دد شده، پس مگه میشه از این اثر بینظیر من نگذرم. خیلی وقت بود که میخواستم همچبن پستی بذارم ولی انقدر واسم مهم بود که نمیدونستم اصلا چی کارش کنم .
ادامه ی مطلب حاوی اسپویل هست
𓂃 ֪ 𓂃 ݁ ೀ ݂ 𓂃 ֪ 𓂃
خب این گیم ادامه قسمت اول خودش یعنی RDR1 هست که به اتفاقات تلخ و شیرین ده سال قبل از وقایع قسمت اول میپردازه. که اینجا بنده خودم هم تصمیم گرفتم به قبل تر از وقایع خود بازی بپردازم.
تقریبا ۲۰ سال قبل از وقایع RDR2 ، دوتا از کرکتر های محبوب بنده یعنی هوزیا و داچ باهم اشنا میشن و تبدیل میشن به داداش مشتی های همدیگه، هدفشون هم ساخت یه دنیای بدون سیاستمدار و فساد بود، پارادوکس این داستان اینکه این دو نفر به شکل رابین هودی ای دزد بودن و از سیاستمدارا و افراد پولدار دزدی میکردن حالا گهگاهی هم به بدبخت بیچاره ها کمک میکردن. این وسط دو رفیق صمیمی داستان با یه طفل ناناز گوگولی ۱۴ ساله به نام ازتور اشنا میشن که مامانش مریض شده مرده پدر گرامیشم دزد بوده جلو این بچه اعدام شده. خلاصه تصمیم میگیرن اینو هم با خودشون همراه کنن، کم کم افراد بیشتری سرپناهشون رو کنار هم دیگه پیدا میکنن و گروه داستان ما به بزرگی الان خودش میشه، درواقع هچیکدوم از اونها پیوند خونی با هم ندارن ولی مثل یه خانواده کنار هم بودن. حالا بیست سال از اون زمان گذشته گروه ما بزرگ شده و حدود ۲۰ نفر ادم توش ریختن که کنار هم زندگی میکنن، از راه دزدی زندگی خودشونو میگذرونن اما زمان همه چیز رو تغییر میده، دنیا عوض میشه اما اونها نمیخوان خودشون رو باهاش عوض کنن در نتیجه دچار مشکلات زیادی میشن که باعث نابودی اعتماد و پیوند شدیدی که به هم داشتن میشه
برخلاف RDR1، قسمت دوم به همین طفل ناناز بنده یعنی ارتور میپردازه دلیلشم اخر بازی متوجه میشید. درواقع یه داستان غم انگیز از در هم شکستن یه خانواده رو داره نشون میده.
داستان RDR2 از شروع بحران اغاز میشه و شما کم کم با دیالوگ هایی که از کرکتر ها میشنوید متوجه میشید که در گذشته چه اتفاقاتی افتاده. درواقع شما شاهد اغاز درهم شکستن گروه نیستید، بلکه در اواسطش دارید داستان رو میبینید. داستان با سفر طولانی گروه به سمت سرپناهی شروع میشه و از همون موقع شمارو کنجکاو میکنه و از خودتون بپرسید :"داره چه اتفاقی میوفته؟"
چون بار داستانی زیاده تا اوایل فصل ۳ ام میتونم بگم هیچی از داستان نفهمیدم و میخواستم هر لحظه دراپش کنم، خوشحالم که همچین حرکت احمقانه ای نزدم
فضای گیم انقدر بزرگ و پر جزییات هست که هنوز بعد ۸ سال که ساخت این گیم میگذره فندوم دارن چیز های جدید ازش پیدا میکنن، و شمارو جوری ازاد گذاشته که برگردید و کشف کنید. میون داستان اصلی، بازی جوری ساید استوری هارو برای شما قرار داده که انگار اونهارو دارید تو سفر ارتور باهاشون مواجه میشید، درواقع انگار دارید با شخصیت اصلی زندگی میکنید.
گیم حدود ۶۰ ساعت بیشتر گیم پلی داره و شاید اولش بگید چرا انقدر طولانیه، باید بگم همین طولانی شدنش باعث میشه شما فکر کنید عضوی از این خانواده هستید و با غم اونها ناراحت و با شادی اونها شاد میشید. درواقع جوری بازی رو به اتمام میرسونید که احساس میکنید بخشی از وجودتون باهاش هم سفر بوده.
کرکتر های دارای عمق شخصیتی خاصی هستن که هر کدومشون بهتون یه چیزی رو یاد میدن، میتونم از ویلن تا کرکتر های خوب داستان تا شب بگم انقدر که عمق نویسندگیشون عالی و خوش ساخته. به جرئت میتونم بگم ویلن داستان یکی از بهترین کرکتر های سایکو و پارانویدی هست که تاحالا دیدم، به زیبایی تونسته حجم روانی بودنشو نشون بده. از طرفی اغراق شده نبودن و شدیدا واقع گرایانه نشون داده شدن.
بعد از پایان این گیم میتونم بگم تو شوک بزرگی بودم، و تغییر و تحول خاصی درباره ی نگرشم نسبت به زندگی به وجود اومد؛ تاحالا بازی نکرده بودم که اینطور بتونه منو تحت تاثیر خودش بذاره. باهاش زندگی کردم و درس گرفتم و گریه کردم. میتونم بگم بهترین خط داستانی ای بود که تاحالا دیدم یا شنیدم.
𓂃 ֪ 𓂃 ݁ ೀ ݂ 𓂃 ֪ 𓂃
اینم از پایان این پست. امیدوارم که خوشتون اومده باشه.
راستی شماها چه گیمی اینجوری دوست دارید و براتون عزیزه؟